.:|
لطفا کمی صبر کنید.
خسته ام ازاین مردم ازاین هیاهو از این دروغ ونیرنگها ازنگاه هرزه ی مردمان احساس پوچ بودن، تنفر وشایدم دوست داشتن از این آدمای تکراری و بعضی ساده و بعضی پراز نیرنگ چراما همیشه به فکرمنافع خویشیم دربدری ازاین شاخه به اون شاخه پریدن منو حیرون کرده زندگی های پر ازتجمل یا زندگی پراز فقر اصلا خودمم نفهمیدم چی نوشتم تعجب می کنم چرابعضی مواقع چنین چیزایی به ذهنم میاد واگه ننویسم دیگه بعدش حتی یک کلمه ازاون تو ذهنم نمیاد.
بعضی مواقع دراوج دلتنگی وناراحتی به خدای خودم خدایی که حتی زمانیکه به یادش نیستم ازم حمایت میکنه وبعد میفهمم که این کمکیه که فقط از اون برمیاد میگمخدایا دلم برای زندگی کردن تنگ شده) نمیدونم چرا این روزا همش این جمله میاد تو ذهنم وبعدش باتعجب ازخودم می پرسم:پس توداری چکارمی کنی؟مگه به این نمیگن زندگی؟من چه جورآدمی هستم که بعد از20 سال هنوز مفهوم زندگی رو کشف نکردم نمیدونم مردم واقعا مفهومش رو کشف کردن یانه فقط ادای فهمیدن معنی زندگی رو بیرون میارن.
دلم گرفته نمیدونم از چی از کی؟ اما فقط میدونم که دلم گرفته ازاین مردم؟ نه اینا که کاری به کارمن ندارن دارن به زندگی خودشون میرسن شایدم کار دارن همه تو زندگی دیگران سرک میکشن اگه اینکارو نمی کردن که بیکار میموندن.
چرا ما آدما بیشترمواقع برای کارامون دلیل نداریم؟ نمیدونم چرامدتیه شدم یه علامت سوال گنده یعنی اینکه همش سوال تو ذهنمه امابراش
مثل اینکه دوباره زدم به سیم آخروقاطی کردم.
یه شب داشتم به آسمون نگاه میکردم به ستاره هاش که بهم چشمک میزدن باخودم گفتم:الان چندنفر دارن به این آسمون نگاه میکنن؟اما مطمئنا ازبین این همه آدم که رو زمین درهم می لولند تعداد کمی هستندحتی خود منم یادم رفته بودکی به آسمون نگاه کردم دنیاهر روزه پیشرفت میکنه ودیگه کسی کاری به اطرافش نداره همه سرشون تو لاک خودشونه وحتی موقع گذر ازکوچه وخیابون سرشونو بلند نمیکنن یه نگاه کوتاه به آسمون بکنن نمیگم من هر روز اینکارو میکنم نه شاید روزها بگذره اما به آسمون نگاه نکنم اون شب زیرطاق آسمون دوساعتی فقط به چشمک ستاره ها نگاه و باهاشون درددل کردم ازاین سالهایی که گذشت وچه خوب بود. قدرشو ندونستیم و راحت از کنارش گذشتیم وحالا حسرتشو می خوریم هرسال از سال قبل یاد می کنیم وحتی فکرشم نمی کنیم که دوباره سال دیگه حسرت امسال رو می خوریم کارما آدماست دیگه بهتر ازاین نمیشه اون شب جمله هایی به ذهنم رسید که خواستم بعدا بنویسم اما بعدش هیچکدوم یادم نمونده بود حیف.
اتل متل جدایی عروسکم کجایی؟...گاوحسن پریشون...یه دل داره پرازخون...عشقم که رفت هندستون...خونم شده قبرستون...یه عشق دیگه بردار...اسمشو بذار بچگی...تا آخرزندگی...هاچینو واچین تموم شد...عمرمنم حروم شد
نوشته شده توسط ستاره در قالب موضوع : عمومی ,
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ(تلاجن) سایه ها رنگ سیاهی
وز آن دلخستگا ن ات راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم.
*
در آن هنگام
که برجا دره ها چون مرده ماذان خفتگانند.
که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام.
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم.
تو را من چشم در راهم.
نیما بنیانگذار شعر نو کسی که شیوه ای جدید را در شعر بوجود آورد. نام او علی اسفندیاری اما معروف به نیما یوشیج است.
شعر نیما در آغاز پیدایش به دلیل محیط نامناسب فرهنگی با عدم اقبال خوانندگان مواجه شد.ذوق های خو گرفته با طرز وشیوه با صلابت شعرگذشته،مانع آن شد که با چنین نوآوری های گسسته از سنت،خوگرباشد.
بیشتر ایراد مخالفان دربادی امر متوجه وزن شعر نیماست. چراکه آن روانی ویکدستی مرسوم، درشیوه نوظهور او به چشم نمی خورد ومایه ی دلزدگی وملال خاطر می گردید.
نیما از همان آغاز کار قصد داشت شعرخود را از حیطه ی وزن به طور کلی عاری سازد کوشش هایی هم به عمل آورد اما موفق نشد وبالاخره ازشعر آزاد نیمایی دست کشید وبه همان شعر آزاد عروضی نیمایی بسنده کرد.
این چشمه جوشان واین سیل خروشان را هیچ کس ابتدا جدی نگرفت وتصور براین بود که هرزه بادی است در گذر.
آنگاه که ویرانه های شعر سنتی وکم وکیف قافیه،فضاسازی کهنه در شعر واسطوره های کلیشه ای وکهن را پشت سرنهاد،این جوانه ی در بی اعتنایی،درختی گُشن گردید دیگر به خود آمدنی نداشت کاراز کار گذشته بود.اینک،در دوره معاصر و در زمانهء ما سروده ای نیست که برکنار از تاثیرقانونمندی های او باشد.
نیما با ابداع تازه خود درتقسیم بندی یک قطعه شعرآن را ازحالت تکراری و روستایی به درآورد.به شعرایران تشخص جهانی داد وروحی تازه و نوجویانه درکالبد فرسودهء شعر دمید وآ« را به صورت امروزی درآورد.او ضمن کنارگذاشتن اسطوره های کهن و دست مالی شده وعامه پسند،درسروده های خویش دنیایی نو را فراچشم شعرخوانان قرار دارد.

یکی از شعر های سنتی نیما رو انتخاب کردم که می نویسم.
بار دادم دوش دروقت سحر آن ماه و گفت:
حال چون است ای پریشان؟گفتم اش حالی تباه
گفت:هیچ ات یاد می آید ازآن شب گفتم اش
بودم اربر جای دل دل بود درآنم گواه
گفت:این بار آورد ناچار کار عاشقی
گفتم:آری تا گهی وصل است وهجران است گاه
می برد جان مرا روی تو جان ندهم از آن
که مبادا در نیفتد دیگرم برتو نگاه
من نمی گویم کدامین راه بگذارم به پیش
حاکمی تو هرچه فرمایی ومن فریاد خواه
گفت:نیما مست گشتی وسیه کاری بنه
گفتم:آری لیک هوشیاری چنین کردم سیاه
ای حریفان دربیابان غم اش راه از کجااست
عشق را چون از هرآن سوی آمدی آن است راه.
نوشته شده توسط ستاره در قالب موضوع : عمومی ,
میخوام امشب برات قصه بگم. قصه پرغصه زندگی یک دختر. توی روزگار نه چندان دور از چشم و انتظار، یه دختر بود. دختری که تموم مردم فکر میکردن فلبش از سنگ ساخته شده. سنگی که هیچ چیز به اون نفوذ نمی کنه. اما اونطوری هم که اونا فکر میکردن نبود. اون دختر تموم فکر و امید و قلبش رو در گرو نگاه یه نفر دوخته بود. نگاهی که با اون تموم غم های دختر آب میشد. اما تو این میون، دو نفر که با هم دائماً در جنگ و جدال بودن و می خواستن جلوی نگاه و آب شدن غصه ها رو بگیرن، بالاخره موفق شدن. دیگه نگاه نبود. دخترک قلبش شکست. طوری که هیچ چیز نمی تونست اونو پیوند بزنه. هر تیکه از قلبش یه گوشه افتاد. هر موقع اونی رو که واقعاً دوستش داشت میدید احساس میکرد باز هم عشق توی رگهاش جاری میشه. تصمیم گرفت به هر قیمتی شده دیگه اونو نبینه. ندید. رفت. رفت. رفت... سخت بود اما رفت... برای عملی کردن این کار قلب مهربونش رو تو سینه زندونی کرد. قلبی که به نرمی گلهای بهاری بود و به روشنی ابرای آسمون به سنگ سخت و تیره تبدیل کرد. دیگه نه نگاهی می تونست اونو آب کنه و نه اشکای اون پسر. چند ماه گذشت. بهار بود. اونم داشت نفسای آخرشو میکشید. برای دخترک بهار دیگه معنی نداشت. اما... یه شب، یه قاصدک براش پیغوم عشق آورد. اون از کنار قاصدک گذشت. قاصدک خسته نشد. دوباره گفت. دوباره گفت. دوباره گفت. اما دخترک همه چیزو بازی میدید. بازی نبود. بازی میدید. بعد از چند روز که هی قاصدک قصه ما، منتظر شنیدن حرفی از دخترک بود، بالاخره اون جواب داد. با خودش فکر میکرد: اونم پر میزنه و میره. قاصدک شبها تا صبح قصه های مختلفی برای دخترک می گفت. چند شب گذشت. شب ها تا صبح اون دو تا با هم حرف میزدن. قصه میگفتن، میشنیدن. یواش یواش سنگ سخت دل دخترک نرم شد. تا اینکه یه شب بی ستاره، که آسمون کاش تو اون شب مرده بود بادی اومد،قاصدکو همراه خودش برد. دخترک دوید و دوید. اما باد اونو برد. دخترک گریه میکرد. اما شب که میشد باد صدای قاصدک رو براش می آورد. اون میگفت : «درست میشه». اما نشد. هر چی گذشت، بازم نشد. دخترک گریه میکرد. گریه میکرد. اما باد دلش نسوخت تا قاصدک رو باز براش پس بیاره.
تو همون شبای بد، دیگه بادی نیومد
صدای خنده و لبخند نیومد
دیگه قاصدک نیومد
بوی عطر قاصدک هم نیومد
شب بعد، دیگه دختر
لب اون پنجره باز و بلند هم نیومد.
نوشته شده توسط ستاره در قالب موضوع : عمومی ,
قالب حرفه ای 01 روز 9 مرداد توسط خودم ( فعلا برای میهن بلاگ ) طراحی شد.
استفاده از این قالب پیشرفته را به شما نیز توصیه می کنم.
مشاهده قالب : http://javascript4ir.mihanblog.com
دریافت قالب : http://www.js4ir.com/default/theme/01.zip
این قالب در هر ماه آپدیت شده و امکانات جدیدی به آن اضافه می شود.
نوشته شده توسط داوود در قالب موضوع : قالب های وبلاگ ,
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
تعداد مطالب :
تعداد نظر ها :